27 آذر
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:14
قلبم به درد اومده ساعتی که نشد خودم ببندم به دستت...
خستگي
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:14
بيست و چهار ساله ام! بيست و چهار و اندي! بيست و چهار و هفت ماه! خسته ام... خستگي, ِ هفتاد سالگي! ميل به زنده نبودن انتظار كشيدن براي پايان... افسردگي! تابستان است و شب ها زير نور ماه، در بالكن خانه،
"بخوانید مرا، تا اجابت کنم شما را..."
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 1:28
تا عمر دارم شرمنده ی این اجابت زودهنگامت خواهم ماند... شرمنده ی معجزه ات. تا عمر دارم سگ م به درگاهت. چشم قشنگ ترین جراح ارتوپدی دنیا، خوش قلب ترینش هم بود انگار! در بسته ای را باز کردی، که باز شدنش فقط معجزه بود و بس! تا عمر دارم مدیون خوب بودن جراح ارتوپدی ام خواهم ماند...
نیازمندی ها
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:57
یکی باشه یکی که انقد عاشقم باشه که درباره ی خونه ای که بعدها قراره توش زندگی کنیم حرف بزنیم... :((( + نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۶ساعت 1:40 توسط پریـــــــــــــــــ سا
سردرگمی. سردگمیه لعنتی!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:57
نیما نیما نیمااااا نمیدونم باید باهات چیکار کنم کاش مدونستم توی اون دل و ذهن لعنتیه تو چی میگذره! که بتونم برآورد کنم خسارتی رو که بهت وارد میشه بعد نبودنم... با دل خودم چیکار کنم؟ کاش یکی بیاد بگه این راه اینم چاه! خدایااااااا... + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:43 توسط پریـــــــــــ...
بهار، به نام صدایم میزند...
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
می گویی بهار شده و باور نمیکنم. می خواستی از زندگی ام حذفش کنی و باور نمی کردم. تصمیم گرفته بودی خودت را هر روز کمتر و کمرنگ تر کنی و باور نمی کردم! نه! باور نمی کنم که نباشی. باور نمیکنم که نخواهی باشی... باور نمیکنم دوستم نداشته باشی. وقتی همیشه، سربزنگاه تمام دلهره های دنیا، با تمام وجود حس کرد
بخوانید مرا.... تا استجابت کنم شما را!
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
با نماز خوندن تمرکز کردن رو یاد بگیرید و ملکه ی ذهنتون کرده و به یه عادت تبدیلش کنید! + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:25 توسط پریـــــــــــــــــ سا |
مهرگاهی 1
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
از زبان تقویم ها پاییز رسما شروع شده است، ولی از نگاه چشم های من، نه!!! نه بارانی و نه برگ ریزانی. دل من اما.... سرد و برفی. + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت 19:3 توسط پریـــــــــــــــــ سا |
به بهانه ی تولدت، و با تمام دلتنگی...
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
6 سال گذشت. از اولین تولدی که داشتمت. از اسفند 88. از پریسایی که چیزی نمیدانست از عشق! درگیر بلوغ بود و بد زمانی بود برای عاشق شدنش. پریسایی که حالا 22 ساله است. که هنوز برایش همان داوود آن روزهایی. که میتوانست تو را داشته باشد و ندارد. که هزار بار مُرد و زنده شد امشب از فکر جشن گرفتنت با زنی که
همین جمعه های سرد همیشگی
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
22ساله ام. بزرگتر از آنم که بخواهم غصه ی جاده چالوس رفتنت را بخورم. غصه ی همسفر شدن با کسانی که نزدیک تز از من هستند به تو. صدای آهنگ را زیاد میکنم، می رقصم، سعی میکنم به چیزی غیر از شاد بودن فکر نکنم، نمی شود... دستمال کفی را محکم تر فشار میدم رو کابینت ها و کاشی ها، که تمرکزم بیشتر شود روی کارم
چشمْ قشنگ ترینْ جراحِ ارتوپدی ِ دنیا
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
رنگ زندگیمو عوض کرده!! از زردِ بیمارگونه تبدیلش کرد به قرمز جیـــــــغ! پر انرژی! روزی که از عکس فیسبوکش خوشم اومد و خواستم بشه جزء فرندای فیسبوکم، فکرشم نمیکردم یه همچین شبی تلفنی باهاش حرف بزنم و بشه الگوی من، ایده آل ِ من! تنها، قوی، سرخوش... وقتی بهش گفتم منتظر روزای خوبم که برسن، انتظار هر جواب
بهارانه 1
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
محمدرضا میگه سعی کن مقاله خوندن رو یاد بگیری. میگه برای تخصص جبران کن. محمدرضا اسطوره ی زندگیه من... یه دوست که 12 سال بزرگتر از منه، ولی بهترین... + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 1:43 توسط پریـــــــــــــــــ سا
بیش از این ها میتوان بالا پرید!
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
امروز به تاریخ 3 دی 1395 تصمیم گرفتم که "نه" بگم به توهمات این چند وقت اخیرم! فهمیدم که من آدم عاشقی کردن با یکی دیگه نیستم! من عاشق خودمم! من آدم قناعت و خوابگاه متاهلی و زیر یه سقف رفتن نیستم! اصلا من آدم معتقد به سقف نیستم! سقفی واسه من و آرزوهام وجود نداره! مثل سه سال قبل که جنگیدم و اینجام، ب
اُردی ِ جهنم
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
سرانجام نداریم! میدونم! میدونم چون خیلی جاها نذاشتم به سرانجام برسه! تقاص پس میدم انگار... ولی سخته تموم کردن... سخته دل کندن. + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:58 توسط پریـــــــــــــــــ سا
"بخوانید مرا، تا اجابت کنم شما را..."
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:12
تا عمر دارم شرمنده ی این اجابت زودهنگامت خواهم ماند... شرمنده ی معجزه ات. تا عمر دارم سگ م به درگاهت. چشم قشنگ ترین جراح ارتوپدی دنیا، خوش قلب ترینش هم بود انگار! در بسته ای را باز کردی، که باز شدنش فقط معجزه بود و بس! تا عمر دارم مدیون خوب بودن جراح ارتوپدی ام خواهم ماند... + نوشته شده در چهارشنبه ...